loading...

New season

بازدید : 92
شنبه 30 آبان 1399 زمان : 23:38

خدایااااا با تمام وجودم ازت می‌خوام برامون معجزه کنی.

می‌دونی ک دوباره طاغت ویرونی رو ندارم.

منو بکشی بهتر از اینه ک دوباره داغونم کنی ، دوباره خرابم کنی.

+ نوشته شده در جمعه سی ام آبان ۱۳۹۹ ساعت 0:25 توسط Mim |
کسب اطلاعات درباره مکمل های غذایی
برچسب ها
بازدید : 44
جمعه 29 آبان 1399 زمان : 14:37

صُبا کلی حرف دارم واسه نوشتن. کلی موضوع واسه حرف زدن .

ولی شب ک میشه و موقع نوشتن، همشون فرار میکنن و من مجبورم فقط روزمره بنویسم.

از نه صب تا دوازده و نیم درگیر پختن عدسی بودم ک عدسش دیرپز بود و منو تا ظهر گشنه نگه داشت. ولی نتیجه خوشمزه تر از دفعه قبل بود.

+ وسطاشم کلیدر می‌خوندم.

+ غروب m.yazdi اومد هم فیلم براش بریزیم و نشستیم زیرزمین.

+ Y که از سرکار اومد حالش تعریفی نداشت، داغون بود ، اعصاب نداشت.سازنده‌ها هیچکدوم قبول نکرده بودن.☹️ ینی کل امیدمون پوچ میشه.

+ چندوقت پیش تو گروه تلگرام ع داشت با h ک رفته تو کار املاک حرف میزد ، بهش گفت خونه کلنگی بخر و بساز، منم متریال و سازنده میارم. بخاطر همین به ع پیام دادم و گفتم حرفت شوخی بود یا واقا می‌شناسی؟ گفت میشناسم. اطلاعات ملک ُ از y پرسیدم و دادم به ع ، قرار شد حرف بزنه و بهم خبر بده ک کرجم کار میکنن یا ن.

+ ینی میشه معجزه بشه و آشنای ع بیاد و قبول کنه؟

+ سرعت اینترنت ُ به یاد آبان پارسال به حداقل رسوندن. بین هر خط چت ده مین فاصله می‌افتاد امروز.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۹ ساعت 0:19 توسط Mim |
پاييز و زيبايي هايش
بازدید : 57
پنجشنبه 28 آبان 1399 زمان : 6:37

آخر شبی دلم گرفته.قلبم داره اعتراض می‌کنه به وضع موجود و میکوبه به دیواره‌ها.

Y هم دیر جواب میده حوصلم سر رفت.

[11/17, 23:46] Mim: داری بازی میکنی؟

[11/17, 23:47] 💜: نه ج پیام میدم

[11/17, 23:47] Mim: اوهوم

[11/17, 23:48] 💜: ولی همزمان کنار توام

[11/17, 23:48] 💜: ج اونارم میدم

[11/17, 23:49] Mim: عب نداره برو جواب اونارو بده بعد بیا

[11/17, 23:49] 💜: تو مهمتری.. اولویت با شماست خانم

[11/17, 23:50] Mim: من همه‌ی تو رو میخوام

[11/17, 23:50] Mim: می‌خوام با کل حواست پیش من باشی

[11/17, 23:50] 💜: چشم زود میام

[11/17, 23:51] Mim: باشه

...

+ دوباره شب شد و پا دردمم اومد.

+ امشب واسه اولین بار یهو دلم دریا خواست.

+ دلم هر چیزی میخواد جز وضعیت الان.

- از شروع این وبلاگ دلم میخواست هر شب اینجا بخاطر یه تعداد از داشته‌هام شکرگذاری کنم.

- امروزم تصمیم گرفته بودم هر شب چنتا از ویژگی‌های خوبمو پیدا کنم و بنویسم.

ولی فعلا روحیه هیچکدومو ندارم.

...

+ سر شب یکم کلیدر خوندم بعدشم ورزش و حموم

+ اگه شب بتونم خوب بخوابم صب پامیشم و با صاد و R.F برم پیاده روی.دیشب که نتونستم خوب بخوابم صبم تازه خوابم برده بود و انصاف نبود دوباره پاشم برم پیاده روی.

+ امروز بالاخره وقت شد دو قسمت ۹-۱۰ آقازاده رو ببینیم.

+ چندوقته دلم فیلم و کتاب تاریخی خارجی میخواد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۹ ساعت 23:55 توسط Mim |
با نشانه‌های دیابت نوع یک و دو آشنا شوید
بازدید : 50
پنجشنبه 28 آبان 1399 زمان : 6:37

نه و نیم صب بیدار شدم ، صبونه شیر و جو دوسر پرک خوردم ، ویس همراه جزوه گوش دادم ، تو آنتراکم رفتم کشک بادمجونمو پختم . یازده و نیم هم غذام پخت هم درسم تموم شد.

+ سوار‌ی تاکسی شدم ک راننده سنش بالا بود ولی سبقتای بدی می‌گرفت، منم «اورگیم گاریشیدی» .

+ از میدون توحید تا شهدا شیش هفت مین پیاده رفتم . دوباره کلاسمون با نیم ساعت تاخیر شروع شد.

+ تو اون فاصله با یه هم کلاسی دختر و دو تا پسر حرف زدیم ، در مورد قوانین پایه . پسرا ک همین امروز قوانین پایه داشتن میگفتن خیلی خوب یاد گرفته بودن. و به استاد گیر میدادن ک مباحثو باز کنه . و کلی خنده و شوخی داشتن سر کلاس.

+ قرار شد سر این کلاسم هی سوال بپرسیم تا استاد بیشتر توضیح بده . ک فقط من رو قرار موندم و پسر شیطونه .

کلی خندیدیم سر کلاس. مثلا من داشتم از تخته عکس مینداختم رو تایمر سه ثانیه بود ، تا تایمر صفر شد و خواست عکس بندازه استاده پاشد اومد تو کادر عکس من ، پسره هم انگار زوم بوده رو گوشی من، قبل از من زد زیر خنده و منم کم مونده بود غش کنم.

دوستش میگف هر بیست مین آف میشه ، استاد بخاطر اون فرستادمون آنتراک و...

+ درس امروز بهتر و قابل فهم تر بود ، استاد خودش گسترده تر درس میداد .

+ از چهارراه گردو خریدم.

+ Y زودتر از من رسیده بود زیر پل طالقانی.

+ خیلی گرسنه بودم ،ب دیواره‌های معدم داشت فشار میومد، دستشویی داشتم و سرمم درد میکرد.

+ دستبندی که بافته بودمو بردم دادم ب نرگس و اونی ک زهرا میخواستو ازش گرفتم.

+ رفتیم دور دور تا صفادشت و ارسطو و عباس آباد

+ سر خیابون پیاده شدم ، رفتم مغازه جباری، z.sh زنگ زد موقع بیرون اومدن از مغازه شیر و تخم مرغ و کوله و گوشی ب دست ، پام تو قسمت شیب دار (پل ماشین) لیز خورد و گوشیم از دستم افتاد ، پام پیچ خورد .‌ی آخ بلند گفتم و پاشدم ب راه خودم ادامه دادم. بعد از چند ساعت حس گرفتگی تو عضلاتم داشتم.

+ چند ساعت با z.sh درگیر بررسی اطلاعات لپ تاپی بودیم ک خواهرزادش خریده بود.

الآنم باز پام درد می‌کنه ، باید بدمش ب دیوار تا خونش برگرده.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۹ ساعت 1:45 توسط Mim |
با نشانه‌های دیابت نوع یک و دو آشنا شوید
بازدید : 54
سه شنبه 26 آبان 1399 زمان : 20:38

فردا ساعت دو تا شیش کلاس دارم. تحریر دفاتر.

کاش یه استاد قوی تر بذارن برامون. استاد قوانین پایه بیشتر گیجمون کرد.

...

پیاده‌روی صب (برا خرید) ۱۳۱ کالری حلقه و ورزش غروب ۲۵۱ کالری

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۹ ساعت 1:48 توسط Mim |
کارگران مشغول کارند ...
بازدید : 52
دوشنبه 25 آبان 1399 زمان : 13:40

انقد بی جنبه ام که صب یکم زود بیدار شم تا شب افقی ام.

هفت صبح بیدار شدم ، چاهار تا شیش خوابیدم ، الآنم مث خرس خوابم میاد.

صب y اومد دنبالم و رفتیم سمت کرج. شرکته بیشتر نزدیکه آزادگان بود تا طالقانی. ینی مسیر اینم برام دور بود و کرایه سنگین .

ی خانم باهام مصاحبه کرد بعد گفت بشینم پشت سیستم و فرم استخدامی‌ک جلوم بود ُ تو ورد درست کنم . انتظار زیادی داشت تو مدت کم اونم با استرس بتونم خیلی زود تمومش کنم. در هر صورت ریدم💩 گفت فک نکنم قبول شی چون آقای مهندس خیلی حساسن. اومدم پایین با کلی نا امیدی. از جواب اون ناراحت نبودم . ولی از دست خودم عصبی بودم که نتونستم چیزی که بلد بودمو انجام بدم.

تصمیم گرفتم تا کارخونه قند پیاده بیام. یک ساعت و ربعی طول کشید.

تو راه برا y لیوان دمنوش خریدم ۶۰تومن ، دفترچه یادداشت با عکس ماشین خریدم برا خودم ۱۵ تومن.

چند بارم سر بساط کتاب فروشا وایسادم و کتابا رو نگا کردم. با‌ی خانم که انگار عاشق کتابای تاریخی بود هم‌صحبت شدم و تا یه جایی هم مسیر شدیم و حرف زدیم. دنبال کتاب تیمور لنگ بود میگف با اینکه ایرانی نیست ولی دوسش دارم آدم درستی بوده که بخاطر عشق یه زن از کشورش غافل میشه و همه چی به فنا می‌ره. می‌گفت عاشق سه شخصیت ایرانی ام. بابک خرمدین ( ک همونجا کتابشو خرید ) ، شهریار و میرزا کوچک‌خان جنگلی.

+ برا مصاحبه بعدیم رفتم ماهدشت،تو کوچه بغل بیمارستان شریعتی بود. کارگاه تولید پلیمر. کاراش مثل کارایی بود ک تو کارخونه انجام میدادم. گفت تا آخر هفته مصاحبه‌ها تموم شن خبر میدم بهت.

+ بعدی تو محل خودمون بود. طبقه بالای مطب دکتر باقری. کاری ک میخواستن بازاریابی تلفنی بود. با حقوق ثابت ۱۲۰۰ و ۳٪ پورسانت . گفت اگه خواستی زنگ بزن. گفتم اینکه تو محله خیلی خوبه ولی من توانایی این کار ُ ندارم. (همون قضیه من لیاقت تو رو ندارم و..این حرفا با ۱۲۰۰ بدون بیمه 😏)

+ هشت و نیم زده بودم بیرون و دوازده و نیم خونه بودم. رکورد زود برگشتن به خونه رو زدم 😂

ناهار لوبیا پلو بود که زنگ زده بودم به صاد که بپزه .

قبلش مث خرس گشنم بود انار و انجیر خوردم.

سه و نیم داشتم از حال میرفتم ، خوابیدم تا شیش. نیم ساعت بعد از اینکه بخوابم از موسسه حسابداری زنگ زده بودن.شیش زنگ زدم جواب ندادن .

+ خواب ک بودم ، مهدی اومده بود و ب اینکه با رژ خوابیدم خندیده بود. امیر و پرهام اومده بودن . یه لحظه چشامو باز کردم یهو پرهام گفت «عع عممممه جون» ، الهی فداش شم ، دلم برا بغل کردنش یذره شده. یه «جوونم» بهش گفتم و دوباره بیهوش شدم.

...

+ بیدار شدم و بهش اس دادم

@ لبخند بزن به این روز سخت

و بجنگ تاااا میتونی

آرزومند آرزوهایَت

عشقَت😜

#جووون عشقم انرژیت تو حلقم❤❤❤❤

@ جووووون بَک عشقم😘😘😘

انرژیم با عشق فراوان تزریق شه بهت 😁

...

+حلقه +ورزش با پیاده روی صب حدود ۴۵۰ کالری سوزوندم. حال میکنم میبینم جمع و جور شدم و شکمم کوچیک شده.☺️

Y گفته بود بخاطر جلسه دیر میاد ، ده و نیم بهش پیام دادم اونم همونموقع رسید خونه. گفت «تا 80 درصد اگه خدا بخاد اوکی شدس»

خداجونم دمت گرم ۲۰٪ بقیه رو هم ردیف کن . مرسی بوس 😘

...

میخواستم کتاب بخونم آمّا چشام دارن بسته میشن 😴

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۹ ساعت 1:21 توسط Mim |
موشک ضدزره ایرانی آماده صادرات به خارج از کشور شدند
بازدید : 54
يکشنبه 24 آبان 1399 زمان : 7:37

ازش پرسیدم تو دنیا از چی بیشتر می‌ترسی؟

گفت نمیدونم، تا حالا بهش فک نکردم.

سکوت کردم ، سکوت کرد

پرسید خودت از چی می‌ترسی؟

(میخواستم اول بگم از نبودن تو ، گفتم خیلی کلیشه ایه و تازه پرو هم میشه. چیزی ک مدتها بود بهش فکر میکردمو به زبون آوردم ، با اینکه میدونستم در جوابم یه چیز مسخره میگه 😂)

گفتم از این میترسم که بمیرم و نفهمم برا چی بوجود اومدم، برا چی به این دنیا پا گذاشتم ، بمیرم و هیچ اسم خوبی ازم تو یاد‌ها باقی نمونه. قبل از اینکه کاری کنم که تاثیر خوب بذاره رو دنیا و آدما بمیرم. ( منظورم این بود که معنی زندگیم و چرایی ِ زندگیمو پیدا نکنم و بمیرم، این واسم واقا دردناکه )

همون طور که انتظار داشتم گفت: ب قول پیرمرده تو قهوه تلخ اینطور که معلومه این بحث رو با علم و آگاهی کامل شروع کردی .

واقا هم همینطور بود 😂 ولی نخواستم تاییدش کنم، گفتم ینی چی؟ گفت داری حرفای فلسفی میزنی .

بعد از کلی کلنجار با خودم آخر گفتم ، ترس بعدیمم اینه که تو ٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕ خر نباشی‌ی روز.

سرمو از پنجره ماشین بردم بیرون ، موهامو رها کردم تو باد ِ شب. به آسمون نگا کردم و شاخه‌های تو هم رفته‌ی ارسطو.

از لذت بخش ترین‌ها بود. هرچند بعدش مثل چی از سرما میلرزیدم.

+

آش پختم.

از ماشینام تو بالکن کلی عکس انداختم . گلدونا رو به هفت هشت روش سامورایی هی جابجا کردم ک عکس پسر دخترام قشنگ بشه.

آش خوردیم.

+

در مورد فردا حرف زدیم.

دعا کردیم... با خدا حرف زدیم.

خدایا خودت بساز اتفاق خوب فردا رو ، تو بسازی قشنگتره.

+

ساعت ۹ صب قرار مصاحبه دارم . طالقانی شمالی

بعدش زنگ بزنم به آگهی ماهدشت و برم اونجا.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۹ ساعت 2:8 توسط Mim |
مسأله شر' ؛ خدا کجا بود ...؟
بازدید : 51
يکشنبه 24 آبان 1399 زمان : 7:37

امروز یه فولکس آبی خوشرنگ روزمو ساخت 😍

با آقای راننده تاکسی از میدون توحید تا شهدا نگاش کردیم و ذوق کردیم . لحظه آخر دلم نیومد ازش عکس نندازم.

سیاه سفیدش کردم و استوری گذاشتم ، پرسیدم دوسداشتین چه رنگی باشه ؟ کلی از فالورام جواب دادن قرمز و زرد و نارنجی حتی سبز ، تا الان فقط سه نفر تک ضرب درست گفتن آبی 😍😂 پریسای پندار، سپهر پندار ، خانم محمودی.

با چندتاشون نشستم و کلی چت کردم بعد از مدتها .

اینطور شد ک وقت نشد ورزش کنم.

+ صب جزوه رو خوندم همراه با ویس . ناهار پختم و خوردم و حاضر شدم و دو و نیم زدم بیرون . سوار تاکسی ک شدم دو و چهل بود ، فک کردم دگ دیر میرسم سر کلاس. شاه عباسی پیاده شدم و بدو بدو سوار تاکسی بعدی شدم برم شهدا ک ماشین خوشگله رو دیدم.

+ دقیقا ساعت سه رسیدم موسسه. ولی کلاسمون سه و نیم شروع شد. استاد اسمشم نگفت . «قوانین پایه » بود و خیلی خرکی درس داد ب نظرم . هرچی تو اصول یادگرفته بودیم بی معنی شد ، هرچی بیشتر درس میداد گیجتر می‌شدیم.

+ خلاصه ساعت شیش کلاس تموم شد و پیاده رفتم تا چهارراه طالقانی، y زودتر از من رسیده بود و منتظرم بود.

دوباره سفت بغلش کردم مثل آدمی‌ک میخوان ازم بگیرنش.

دلم میخواست پیاده شیم و بشینیم‌ی جا روبروی هم کلی حرف بزنم براش. ولی هیچ جا نبود. نم بارون گرفته بود، دلم میخواست پیاده شیم و راه بریم ، ک اونم نمیشد.

رفتیم عباس آباد و ارسطو ، سرمم رو پاهاش. بعضی وقتام اشکای یواشکی.

موقع پیاده شدن گفتم تا میتونی مقاومت کن، گفت میکنم . گفتم خیلی دوست دارم، گفت از من خبر نداری. گفتم خیلی حرف دارم باهات، گفت شب چت میکنیم. گفتم دلم حضوری میخواد، گفت بازم میبینیم همو اصلا شاید فردا اومدم دنبالت رفتیم بیرون. و خدافظی.

پ ن:

یادم باشه فردا ب z.sh پیام بدم حالشو بپرسم.

با s و a تصویری حرف بزنم.

دوباره با z.gh چت کنم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان ۱۳۹۹ ساعت 2:16 توسط Mim |
مسأله شر' ؛ خدا کجا بود ...؟
بازدید : 60
جمعه 22 آبان 1399 زمان : 22:37

شنیدن اون جمله باعث شد بیشتر پیگیر کار بشم.

+ دیروز بین گریه‌هام دلم خوش بود که شب y که از سرکار برمیگرده میتونم برم و حداقل نیم ساعت ببینمش و قلبم آروم بگیره. ولی دیرتر اومد و کنسل شد.

+ واسه جبران این ناکامی‌نشستم و برا آگهیای دیوار رزومه فرستادم ، برا هر آگهی که دم دستم اومد فرستادم. اون لحظه فک میکردم هرکاری با هرشرایطی باشه دگ میرم ... به y هم گفتم . گفت دلیلت ؟ گفتم هرچی باشه بهتر از بیکاری و بی پولیه. گفت عجول نباش صبر کن تا کار خوب پیدا کنی.

+ آخر شب دوباره به سرم زد اکانت توییتر بسازم . تو سایتش ساختم ولی اپشو نتونستم دانلود کنم.

+ بهم گفته بود امروز قرار مهمی‌داره و دعا کنم ک بشه. با اعتقاد ، بی اعتقادشو نمی‌دونم ولی ب یاد زمان با ایمانیم شروع کردم به صلوات فرستادن تا لحظه‌‌‌ای ک خوابم ببره.

+ صب رفتم وین مارکت گوشت چرخ کرده و سینه مرغ و ساقه طلایی خریدم. نون تست جو پیدا نکردم. خانم فروشنده موقع خدافظی می‌گفت به خواهرت سلام برسون.( اگه این کارا نشدن، زنگ میزنم به آقا بهلول ببینم دومادش هنوز می‌تونه معرفیم کنه برم وین مارکت کار کنم)

+ دو تا از آگهیا آدرس فرستاده بودن که برم برا مصاحبه حضوری.

+ بدو بدو صبونه خوردم، مواد کباب تابه‌‌‌ای رو آماده کردم و گذاشتم یخچال، بدو بدو رفتم حموم ، بدو بدو سرخش کردم ، کفشمو شستم ، بدو بدو ناهار خوردم، بدو بدو حاضر شدم و با موهای خیس زدم بیرون.

+ به قرار اول نمیرسیدم ، زنگ زدم گفت ۵ تا ۶ بیا . فک میکردم بعدی نو آزادگانه که آدرس نگاه کردم دیدم نوشته طالقانی جنوبی، زیر پل بودم که با y تلفنی حرف میزدم و آدرسو گفتم گفت پیاده شو ، ب سمت هفت تیر باش بیام باهم بریم. تا اون بیاد برسه خودم برگشتم نزدیکای هفت تیر و ساختمونو پیدا کردم.

+ شرکت معماری داخلی و دکوراسیون و تخریب بازسازی بود. یه آقای سن دار بود و یه جوون. هر کدوم توضیحاشونو دادن ، قرار شد اگه زنگ زدن ده روز آزمایشی برم . از کار و جاش خوشم اومد. اگه زنگ بزنن بد نیس.

+ رفتم پایین دیدم تو ماشین خوابیده،دلم رفت براش همونجا، همون لحظه بیدار شد و در ُ باز کرد. نشستم و محکم بغلش کردم و اشکم اومد. و فقط از ترس آقا پلیسای مهربون ولش کردم.

+ رفتیم پارک همیشگی نشستیم بالای پله‌ها. هی دعوام میکرد که چرا با موهای خیس رفتم بیرون. ساعت ۴ باید برمیگشت دفتر ،جلسه داشتن‌. تا ۵ چرخیدیم ک وقت بگذره . من رفتم بالا برا مصاحبه و اونم برگشت سرکارش.

+ فک میکردم ساعت کاریش ۹ صب تا ۲ ظهره . کلی دلخوش بودم بهش، که آقاهه گفت ۸ تا ۶ و پشمام همونجا ریخت.

+ از مطهری تا آزادگان پیاده اومدم ک شد ۱۰ مین ، تا کارخونه قند با تاکسی که کرایه شد ۴ تومن و دوباره پشمام ریخت ، از اونجا تا سرخیابونم ۴ تومن که بعضا راننده‌ها ۵ تومن هم میگیرن . ینی روزی ۱۸ هزار تومن کرایه که میشه ماهانه تقریبا ۴۷۰ تومن و اصلا نمیصرفه.۵۰ مین هم تو راهم. اگه برم هفت تیر میشه ۲۶۰ تومن ک خیلی بصرفه تره‌. البته باید بشینم ببینم بهم زنگ میزنن یا به این حساب کتابام بیلاخ نشون میدن.

+ رفتم کوروش و نون تست و شامپو اینا خریدم برگشتم خونه .

+ جون ورزش کردن نداشتم . بیخیالش شدم و شامم زود خوردم که الآنم گشنم شده.

+ فردا سه تا شیش کلاس قوانین پایه دارم. جزومم پاک نویس نکردم. تازه دفترچه هم ندارم.

+ پاهامم کلی درد می‌کنه . الان یادم افتاد بهم گفته بود پامو بدم به دیوار تا خون برگرده به بدنم.ک منم یادم رفت...

پ ن:

M.s بهم تو اینستا ریکوئست داده، نمی‌دونم کی و چرا آنفالوم کرده بوده! و الان با چه رویی دوباره میخواد فالوم کنه! شاید عن خانم f.m ایشونم مجبور کرده بوده که منو فالو نکنه . الان که با رفیقش بهم زده دوباره اجازه داره فالوم کنه. منم قصد ندارم اکسپتش کنم دگ.

چندوقت پیشم یکی از دوست پسرای قدیم f.m بهم ریکوئست داده بود! نمیدونم کی قراره اسم و یادش از زندگی ِ من محو شه. اون فقط یه اشتباه بود تو رفاقت که بد کرد به من واقا.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۹ ساعت 1:37 توسط Mim |
آموزش رفع مشکل پریدن آنتن گوشی آیفون
بازدید : 55
جمعه 22 آبان 1399 زمان : 22:37

از لحاظ روحی انقدر داغونم که هزار تا پیرهن چهارخونه هم حالمو خوب نمیکنه.

خدایا ازت چیزای بزرگ می‌خوام.خولسته‌هام هرچقدرم بزرگ باشن تو میتونی بهم بدیشون دگ.نه؟

خدایا ازت می‌خوام آرومم کنی. آرامش زیاد می‌خوام.

خدایا من بجز تو کیو دارم مگه؟

کی هست که بتونه کمکم کنه؟

به کی میتونم تکیه کنم خدا؟

بجز تو از کی خواسته‌هامو بخوام؟

خدایا حق من اینه ک بخاطر شنیدن یه جمله بیست و چهار ساعت گریه کنم؟

+

دوست دارم توکل کنم بهت، بسپرم به خودت همه چیو. من حرکتمو میکنم . من تلاشمو میکنم.

راه رو برام عالی باز کن.

منو از بهترین مسیر به هدف و خواسته‌هام برسون.

پ ن:

دوسدارم تو بغل یکی گریه کنم.

دوسدارم برگردم ب اون وقتا ک امتحان داشتم و لحظه آخر ب مامان میگفتم دعا کن امتحانمو خوب بدم.

دوسدارم برگردم به اون لحظه که از دوره سه روزه برگشته بودم و واسه اولین بار تو بغل مامان دل سیر گریه کردم .

کاش مجبور نبودم اینهمه بار ُ تنهایی به دوش بکشم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۹ ساعت 1:7 توسط Mim |
آموزش رفع مشکل پریدن آنتن گوشی آیفون

تعداد صفحات : 0

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :