loading...

New season

بازدید : 32
يکشنبه 17 آبان 1399 زمان : 7:38

تو نه ده ماه اخیر این سومین باره ک از دورهمی‌تهران برمی‌گردم خونه و حالم بد میشه. یا یه خلأ حس میکنم ، یا مسیر برام بار سنگینی داره. یا هردو.

+ چون اگه فقط بخاطر تموم شدن دورهمی‌باشه ک در مقابل یکبار دورهمی‌تهران، چندین بار تو همین محل دورهمی‌میگیریم و بعدش حال من نرماله. و برگشت از تهرانم شاید برام خستگی داشته قبلا ولی هیچ وقت حال بد نداشته برام.

تو این سه بارم هر دفعه ک گذشته از شدت بدی ِ حالم کم شده.

+ بالاخره رفتیم خونه s اینا، ناهار ترشه واش خوردیم که من دوسش داشتم. بنظرم هر آدمی‌باید تو زندگیش دوست یا فامیل شمالی داشته باشه.

+ روز خوبی بود، مفید بود ، خیلی حرف زدیم ، r و s حساب کتاب شراکتشونم کردن و حرفاشونو درمورد ادامه دادن یا ندادن شراکتشونم زدن و قرار شد a فک کنه و جواب بده.

+ بعد از چندماه شام ماکارونی خوردم. به روش بچه‌ها ماست و خیارمو ریختم تو غذا و خوردم.

+ فک کنم دلم بچگی کردن میخواست، یا لوس شدن میخواست، ولی چون کسی در دسترس نبود ک لوسم کنه و نازمو بکشه. تنها کاری ک تونستم کنم این بود ک ب صدای کودک درونم گوش کنم و اولا ماکارانی بخورم، دوما اون شکلی بخورم.

+ S رو فرستادم بره درمورد این شعر مولوی تحقیق کنه و با سوالش باشه و انقد هی دنبال جواب و به نتیجه‌ی خاص رسیدن نباشه. « آب کم جو تشنگی آور به دست »

گشنتونه نخونید خونتون بیفته گردنم : |
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 0

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :