loading...

New season

بازدید : 55
يکشنبه 24 آبان 1399 زمان : 7:37

ازش پرسیدم تو دنیا از چی بیشتر می‌ترسی؟

گفت نمیدونم، تا حالا بهش فک نکردم.

سکوت کردم ، سکوت کرد

پرسید خودت از چی می‌ترسی؟

(میخواستم اول بگم از نبودن تو ، گفتم خیلی کلیشه ایه و تازه پرو هم میشه. چیزی ک مدتها بود بهش فکر میکردمو به زبون آوردم ، با اینکه میدونستم در جوابم یه چیز مسخره میگه 😂)

گفتم از این میترسم که بمیرم و نفهمم برا چی بوجود اومدم، برا چی به این دنیا پا گذاشتم ، بمیرم و هیچ اسم خوبی ازم تو یاد‌ها باقی نمونه. قبل از اینکه کاری کنم که تاثیر خوب بذاره رو دنیا و آدما بمیرم. ( منظورم این بود که معنی زندگیم و چرایی ِ زندگیمو پیدا نکنم و بمیرم، این واسم واقا دردناکه )

همون طور که انتظار داشتم گفت: ب قول پیرمرده تو قهوه تلخ اینطور که معلومه این بحث رو با علم و آگاهی کامل شروع کردی .

واقا هم همینطور بود 😂 ولی نخواستم تاییدش کنم، گفتم ینی چی؟ گفت داری حرفای فلسفی میزنی .

بعد از کلی کلنجار با خودم آخر گفتم ، ترس بعدیمم اینه که تو ٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕٕ خر نباشی‌ی روز.

سرمو از پنجره ماشین بردم بیرون ، موهامو رها کردم تو باد ِ شب. به آسمون نگا کردم و شاخه‌های تو هم رفته‌ی ارسطو.

از لذت بخش ترین‌ها بود. هرچند بعدش مثل چی از سرما میلرزیدم.

+

آش پختم.

از ماشینام تو بالکن کلی عکس انداختم . گلدونا رو به هفت هشت روش سامورایی هی جابجا کردم ک عکس پسر دخترام قشنگ بشه.

آش خوردیم.

+

در مورد فردا حرف زدیم.

دعا کردیم... با خدا حرف زدیم.

خدایا خودت بساز اتفاق خوب فردا رو ، تو بسازی قشنگتره.

+

ساعت ۹ صب قرار مصاحبه دارم . طالقانی شمالی

بعدش زنگ بزنم به آگهی ماهدشت و برم اونجا.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۹ ساعت 2:8 توسط Mim |
مسأله شر' ؛ خدا کجا بود ...؟
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 0

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :