loading...

New season

بازدید : 51
يکشنبه 24 آبان 1399 زمان : 7:37

امروز یه فولکس آبی خوشرنگ روزمو ساخت 😍

با آقای راننده تاکسی از میدون توحید تا شهدا نگاش کردیم و ذوق کردیم . لحظه آخر دلم نیومد ازش عکس نندازم.

سیاه سفیدش کردم و استوری گذاشتم ، پرسیدم دوسداشتین چه رنگی باشه ؟ کلی از فالورام جواب دادن قرمز و زرد و نارنجی حتی سبز ، تا الان فقط سه نفر تک ضرب درست گفتن آبی 😍😂 پریسای پندار، سپهر پندار ، خانم محمودی.

با چندتاشون نشستم و کلی چت کردم بعد از مدتها .

اینطور شد ک وقت نشد ورزش کنم.

+ صب جزوه رو خوندم همراه با ویس . ناهار پختم و خوردم و حاضر شدم و دو و نیم زدم بیرون . سوار تاکسی ک شدم دو و چهل بود ، فک کردم دگ دیر میرسم سر کلاس. شاه عباسی پیاده شدم و بدو بدو سوار تاکسی بعدی شدم برم شهدا ک ماشین خوشگله رو دیدم.

+ دقیقا ساعت سه رسیدم موسسه. ولی کلاسمون سه و نیم شروع شد. استاد اسمشم نگفت . «قوانین پایه » بود و خیلی خرکی درس داد ب نظرم . هرچی تو اصول یادگرفته بودیم بی معنی شد ، هرچی بیشتر درس میداد گیجتر می‌شدیم.

+ خلاصه ساعت شیش کلاس تموم شد و پیاده رفتم تا چهارراه طالقانی، y زودتر از من رسیده بود و منتظرم بود.

دوباره سفت بغلش کردم مثل آدمی‌ک میخوان ازم بگیرنش.

دلم میخواست پیاده شیم و بشینیم‌ی جا روبروی هم کلی حرف بزنم براش. ولی هیچ جا نبود. نم بارون گرفته بود، دلم میخواست پیاده شیم و راه بریم ، ک اونم نمیشد.

رفتیم عباس آباد و ارسطو ، سرمم رو پاهاش. بعضی وقتام اشکای یواشکی.

موقع پیاده شدن گفتم تا میتونی مقاومت کن، گفت میکنم . گفتم خیلی دوست دارم، گفت از من خبر نداری. گفتم خیلی حرف دارم باهات، گفت شب چت میکنیم. گفتم دلم حضوری میخواد، گفت بازم میبینیم همو اصلا شاید فردا اومدم دنبالت رفتیم بیرون. و خدافظی.

پ ن:

یادم باشه فردا ب z.sh پیام بدم حالشو بپرسم.

با s و a تصویری حرف بزنم.

دوباره با z.gh چت کنم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان ۱۳۹۹ ساعت 2:16 توسط Mim |
مسأله شر' ؛ خدا کجا بود ...؟
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 0

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :